تبلیغات
جامعه ی علمی سبحان - خواهش می کنم این مطلب را هرکه می بیند بخواند
دوشنبه 3 تیر 1392

خواهش می کنم این مطلب را هرکه می بیند بخواند

   نوشته شده توسط: علی ربانی    

به نام خدا

از شما خواهش می کنم این مطلب را بخوانید.
بیایید چند قطره اشک بریزیم...به حال خودمان، به حال همدیگر، بلکه آرام شویم. تا به حال فکر کردید کی آخرین نماز خود با نیت نزدیکی به خدا را به جا آوردیم. چه بسا خیلی از ما مؤمن دلپاک بدون نماز و عاشق عشق خدای بی روزه ایم و گاه آنقدر راضی هستیم که می گوییم "دل پاک باشد، حجاب چیست" ویا "عاشق مهدی باش نماز نمیخواهد".
می دانم؛ کمی با لحن تند آغاز کردم و هیچ وقت اینگونه نمی نوشتم.( اگر نوشته های قبلم را خوانده باشید آگاهید) اما دیگر کار از لحن رد شده. خیلی دیر است. هزار سال آنقدر غفلت که خدا هنوز دلش نیامده دوازدهمین عزیزش را پیش ما بفرستد، و ما تنها به فکر آنیم که انتهای صلوات "وعجل فرجهم" باشد. از ابتدا و انتها بزنیم و ریشه دین را بخشکانیم بعد بگوییم چرا برگ زرد است، آب که دادم.
هیچ فکر کردید چند سال است غرب پیشرفت کرده و ما مسلمانان دوستدار سفر آمریکا و تحصیل انگلیس و کار در کانادا شدیم؟ از وقتی که قاجار مردم را گفت دیندار باشید اما دینی که جیبتان را خالی نکند و می دانید ما کی سقوط کردیم و از رتبه اول علمی، فرهنگی و نظامی رسیدیم به آخرین کشور های دنیا؟ وقتی که گفتند دین یعنی دین متمدن خارجی که "کلاسش" بالاست؛ چادر دیگر کهنه شده. و میدانید کی دوباره به سرعت پیشرفت اولیه ی خود رسیدیم؟ وقتی که از بی دینی و تنهایی دل از حضور خدا بیزار شدیم و می دانید چرا دو باره داریم بر می گردیم به همانگاه که سقوط کردیم؟ آن وقتی که گفتیم خدا که به این چیزهای ریز کاری ندارد؛ "حالا یک نگاه کنیم"، "یک شب هزار شب نمیشه"، "دوتا تار مو که چیزی نمیشه"، "نماز که نه به من چیزی میرسونه و نه به خدا"، "حالا یکم پوله و دوقرون روش چیزی نمیشه"، "این آخوندا از جیب ما میگیرن میگذارن تو جیب خودشون" و بخواهم بگویم تا صبح ادامه دارد.
حالا میخواهم چه بگویم. من خودم کسی هستم که بی دین کامل بودم.البته در بچگی... بعد کم کم فهمیدم؛ خدا هست، آری او مهربان است... و فهمیدم و فهمیدم تا آنکه سعی کردم با مهربان ترین کس دوست شوم. اما هنوز موفق نشدم. او با من دوست است، من با او دوست نیستم. حال می گویم چرا. آن کس که دوبرادر را به مرحله قتل هم میرساند نمی تواند بین دو دوست فاصله بیندازد؟ خوب شد... فکر کنم فهمیدید.
حالا اشک بریزید... به حال تمام کسانی که دل بی عمل را پاک میدانند؛ کسانی که دین ناقص را کامل می پندارند؛ تمام بانوانی که می توانستند با وقار کامل در خیابان راه بروند، اما... برای تمام آقایانی که می توانستند هر شب یک مریض را شفا بدهند در حالی که الآن خود نیز دل را مریض هستند... آری اشک بریزید برای تمام کودکانی که می توانستند در آغوش مهدی نام گذاری شوند و پدران و مادرانشان نسل به نسل این حق را از آنان گرفتند... اشک بریزید برای خودمان. خوب فکر کنید. آنروز را یادتان است؟ روزی که بالبخند نماز نمی خواندیم. آنروزی که با لبخند دروغ می گفتیم و یک خانواده را بهم می ریختیم. آن روزی که با لبخند صاحب گناه و بلکه صاحب مجلس گناه می شدیم؟ آری... این گونه است. اگر تو گریه می کنی مهدی هم اشک دارد، دل دارد، آخر او هزار سال است که اشک می ریزد.دقیق یادم نیست اما انگار جایی شنیده ام خودشان گفته اند که من اشک میریزم، برای گناهان. اما یعقوب  ده سال اشک ریخت و نا بینا شد، مهدی 1000 ساله چه؟
این غم من بود. نمیدانم که باید به شما می گفتم یا نه. نمیدانم آیا در کسی تأثیر دارد یانه و یا اصلا کسی آنرا میخواند. اما فقط یک چیز.اگر این مطلب را خواندید، امشب هنگام خواب یک لحظه تفکر کنید.

به امید دیدار در روزی که حسرت نخوریم.


برچسب ها: توبه ، مهدی ، شب ، امروز ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر